|
خنده نمکین خدا/ یوسف زهرا-عج- نوشته های ساعت 25
| ||
|
جاده های منتهی به مشهد الرضا(ع) بی قرارند!. برودت و سوز و سرمای زمستانی در منهای صفر درجه خراسان رضوی نیز در برابر همت معنوی و عزم راسخ دهها هزار زائر پیاده کم می آورد و علیرغم یکه تازی اش برای آنان به نشانه ادب و احترام سر تعظیم فرود می آورد. کم می آورد چون حتی فرشتگان و ملائک آستان قدس رضوی نیز بال هایشان را فرش گستر راهشان قرار داده و آغوش گشوده اند تا طبق سنت دیرینه بیش از صد هزار نفر از زائران پیاده سوگوار ولایتمدار عالم آل محمد(ع) در روزهای پایانی ماه صفر در جوار مضجع شریف مولایشان خود به سوگواری و عزاداری بپردازند و از نزدیک عرض تسلیت کنند
سعی می کنم این چند روز آخر صفر رو عکسهای قشنگی براتون بذارم
گزارش کامل تصویری ام از نقاره زنی خادمان امام رضا(ع) در استقبال کاروان های پیاده رو در پیوند زیر مشاهده بفرمایید http://www.qudsonline.ir/NSite/FullStory/Photo/?Id=29617
[ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 20:49 ] [ احمد فیاض ]
بشیر! وقتى به مدینة النبى رسیدیم، مبادا کسى جلوى قافله اسراى کربلا، گوسفندى را سر ببرد! این کاروان، از سفر چهل روزه با سرهاى بریده بر بالاى نى مىآید. نگذار هیچ لالهاى را در رثاى شهدایمان پرپر کنند! سراسر خاک کربلا، پر بود از گلبرگهاى خونین و پارهاى که از هر سو مرا صدا مىزدند: «أخىَّ اخَّى». اجازه نده کسى بر سر و رویش خاک بریزد؛ هنوز باد، گرد و خاک کوچههاى کوفه و شام را از سر و روى زنان و کودکان عزادار نربوده است. این صورتهاى کبود و دستهاى سوخته، نیازى به گلابافشانى ندارند؛ هنوز اربعین گلهایى که با تشنهکامى بر خاک و خون افتادند، نگذشته است. بگو پاى برهنه به استقبالمان نیایند؛ این کاروان پر است از کودکانى که پاى پرآبله دارند. سفارش کن شهر را شلوغ نکنند و دور و برمان را نگیرند، ما از ازدحام نگاههاى نامحرم و بیگانه بازگشتهایم. بگذار آسودهات کنم بشیر! دل زینب علیهاالسلام براى خلوت مزار جدش پر مىکشد تا به دور از چشم خونبار رباب و سکینه و سجاد علیهالسلام و این کاروان داغدار، پیراهن کهنه و خونین حسین علیهالسلام را بر سر و روى خویش بنهد و گریههاى فرو خورده چهل روزهاش را یکسره رها سازد.
عکس رو هفته قبل و در روز خوب برفی مشهد در خیابان آیت الله بهجت(ره) گرفتم [ جمعه بیست و سوم دی 1390 ] [ 13:28 ] [ احمد فیاض ]
خیلی عادت به غذای بوفه و رستوران، اغذیه و مغذیه ندارم اما گاهی اجتناب ناپذیره!؛ مثه همین بوفه روزنامه ی شهرآرا!. میان پرانتز این توضیح رو به جهت احساس مسئولیتی که به شکمم دارم؛ بدم که «عادت نداشتن» به معنای دوست نداشتن نیست(دعوتم کنید، بیچارتون می کنم) اما محض یادآوری بگم که ترجیح می دم غذای بیرون رو تنها به همراه خانواده میل کنم!. خودت غلط کردی...!!!. ببخشید با شما نبودم!. مخاطب این دشنام خودمونی، همین شکم لامصبی خودمه که رو کرده به من و جسورانه می گه: غلط کردی که عادت به غذای بوفه و رستوران و... نداری!. اگه جوابشو نمی دادم تا شب خوابم نمی برد!. سرتون رو درد نیارم؛ مثلا می خواستم نظرم رو راجع به بوفه روزنامه بگم!. نظرم اینه که لااقل تو هفت روز هفته، دست کم یه روز باید از غذای گرم و سرد بوفه بعنوان ناهار استفاده کرد!. چرا؟!. ... مرد نسبتا میانسال مهربان و نجیبی، مدیر بوفه ساده روزنامه هست. گاهی وقتا عیالش هم میاد کمکش و به اتفاق ناهاری برا بچه ها ردیف می کنن. یه یخچال و چند قفسه، چند میز و صندلی با اضافات روی میز که توی فضای اغلب بوفه ها موجوده و البته این آقا که هنوزه فامیلش رو هم نپرسیدم- مثه دکه های مطبوعاتی- مقداری بیسکویت و شیرینی، چای کیسه ای و فلاکس، شامپو و غیره، اضافه روی اندک قفسه های بوفه چیده و خلاصه مینی سوپری برا خودش دست و پا کرده!. توی این یه ماهی که روزنامه شهرآرا اومدم؛ مدام با خودم کلنجار میرم که مگه این بنده خدا چند ساندویج، پلو مرغ، قیمه و قورمه(این شکمم باز لگد پرتاب می کنه! بذارین جوابشو بدم! کوفت بخوری! هنوز نیم ساعت نیست پلو مرغ نوش جون کردی) می خواد بفروشه تا بتونه درآمد زا باشه براش؟ تازه اگه اون فر گرم کننده مخصوص غذای بچه ها(همکارا) که اغلب از خونه میارن؛ اجازه بده که این آقا بتونه چیزی فروش کنه یا نکنه!. تو کل روزنامه، نیگا می کنم به بچه ها، دوستان جدیدی که اغلبشون رو حدس میزنم مجرد باشن و مطمئنم تا درک عمیق واژه هایی چون دغدغه، استرس به معنای حقیقی(استرس مامانم اینا زیاده)، دست خالی رفتن، گشنگی، تعهد، آبرو، حیثیت و ... فاصله ی بسیاری دارن اگه هم متاهل باشن...! بگذریم! خلاصه بهشون هم اگه بگی؛ جلدی میگن که می فهمنش حضرت عباسی! ما خبرنگاریم و توی مردمیم؛ خدای نکرده!. پس برای همین، بهشون نمیگم! به بچه ها! به همکارا! ... آقا! توی مردم بودن، دردی رو دوا نمیکنه! «جای» مردم بودن بنظرم مهمه! اگه بتونی جای اونا دوام بیاری؛ عمرا...! یه روانشناس معروف نه غربی - نه شرقی، یه جایی گفت که هرگز به آدما نگین: می فهممت، درکت می کنم و...! آقا...! سخته بخدا! تصور کن! امتداد نگاه مدیر مثلا یه همچین بوفه ای به در باشه، بعد تو درب رو وا کنی، وارد شی؛ سلام و احوال پرسی کنی، غذات رو بذاری تو فر و در حالیکه نگاهش می کنی؛ رو صندلی ولو شی، غذات رو کوفت کنی و بعد هم بای بدی و بری!. اگه مجرد بودم؛ هر روز خدا، تو روزنامه، ناهارم رو از غذای بوفه انتخاب می کردم(شکمم میگه دم معرفتت گرم!!)، اندکی هم اضافه تر پول می ذاشتم کف دستش!. نوش جونش! اما حیف که یه پا خودم عیالوارم!. ختم کلام اینکه اگه توفیق نصیب شد و توی این رسانه در جمع همکارای جدید موندنا شدیم که الحق و والانصاف آدمای پر توان و قابل احترامی هستند به ویژه در عرصه روزنامه نگاری، هفته ای یه ناهار میرم بوفه، نه! دو تا! ....!
این دستای کارگری رو که رگه های گچ خودنمایی می کنه رو نمی تونی درک کنی و بفهمیش! فقط سعی کن نزدیکش بشی!
[ یکشنبه هجدهم دی 1390 ] [ 16:57 ] [ احمد فیاض ]
|
||
| [ طراحی : تمزها ] [ Weblog Themes By : Themzha] | ||